آخرین شبِ من

آخرین شبِ من 

ب اتاق بگویید ب شهادت بایستــد

اشکـــ های ریخته شده ام را

آینه را بگویید از فردا 

دخترکی با موهای یک متری تیره اش

و لبان خشک شده 

رو ب رویش نمی ایستد

و تصویرِ قرمز چشم هایش را نمیبیند

خیال دیوار ها را راحت کنید

از فردا لنگر جیغ های کشیده شده نمیشوند

چه بلند ب فراسوی آسمانِ بی کسی اش

چه کوتاه ب درد گلوی زخمی اش

به صندلی خبر دهید دختر گیسوبافته ای 

دیگر پشت میز سفیدش دست ب قلم نمیشود 

و بعد از من ساعت را بخوابانید

دیووانه ای نیست با صدای تیک تاکش

رویاپردازانه ، 

زُل زده ب سقف ، شب را صبح کند

ب رنگ صورتی اتاقم نشان دهید

دل زده ، همان دختر خوش خنده ای بود کهـ رفت

همان دختری ک اشک هایش را پاکـ کرد

با دستانی که شب را تنها ب آغوش کشید

و تمام دنیا را بغض کرد

اتاق را آزار ندهید

بوی عطرم رفتنی است

همین اتاق با سرگیجه هایم چرخید

و افسردگی را پیچید

ب تختم بگویید آخرین شب است

دیگر دخترکی سرش را روی بالشش نمیگزارد

لحاف گل صورتی را نمیکشد

غرقِ درد هایش نمیشود 

جـــانش بالا نمی آید

ب اتاق بگویید شب آخر دلش گرفت

بگویید نفس هایش از گریه پس افتاد تا نوشت ..


04:00 صبح

شب آخرِ من هم صبح شد ..


۱۵ نظر ۷

02:52

من با این دو و پنجاه و دو دقیقه تاریک و تنها ،

 بغض نکنم چیکار کنم .. 

خواب راحت هم خوب چیزیه :(


ترجیح میدم اسمم ریتالین ده میلی گرمی باشه

هرچی ملاتونین نیست 

هست ریتالین

تو مغزم

:/

۱۳

تنها یادگاری تو

- پدر 

- بابا بزرگ

- آقا جون 

...

تو را چه بنامم ؟

در حالی که اشک های از مژه افتاده روی مرمر قبرت میچکد ..

مرمر سی ساله ای تخریب شده از سوهان باد و باران ،

نوه بیســت ساله ات آرامگاه سـی ساله ات را چه سـلام دهد ؟!

پدر بزرگ ندیده ام را چه بنامم ..؟

به دنبال تشابه چهرهایمان در تنها عکست که میگردم دستان بغضی خفــــه ام میکند ..

پدر را در چشمانت میبینم ... و عمه مــاهی را ؛ و الحق پدر تویی!

هیچ شبیه مامان نگــار نشده اند !

اما از اخلاق .. کج خلقی ها و غر غر ها ... قهر ها.. آری :))

راستی ! شاید تو را می بایستی " بابا الماس " صدا کنم .. هوممم آری ! بابا ..

موج آرامش چشم هایت را شنیده ام به رنگ زیتون بوده نه دریا 

سبــزی مایل به قهوه ای .. و انگار مثل چشمان پدرم میشی رنگ ..

مردی که بی بضاعتان را زمین کشــت میداد آن هم بی هیچ منت و بی دریافت مبلغی!

بی شک بزرگ و سخاوتمند بوده؛ پدیده دیدنی بوده است قلبِ بزرگ تر از خودت ..

می بایستی تصویر دست های نوازشگرت را در خواب ببینم .

قبرستان لازمم ..

دست روی سنگ مرمر آرامگاهت، غصه ندیدنت و اشک ها به پای رفتـــه ات پدر..


#الماس # بابا الماس # پدر بزرگِ خوش تیپ #مامان نگارِ غُرغُرو # چشم های عمه ماهی # چهره پدر # کراوات پوشِ خوش سلیقه # بغضِ لعنتی # نداشته ام # مرسانای اسم دراز ! :/

۱۶ نظر ۹

باطل شـــد

خالی شده ام از تمام این ١٩ سال
پـــوچ ..
دل گیرانه در حـال آماده سازی ،
کنار کشیده از تقدیر
دگرگونی فرا تغییر
ب وسعتی نفس گیــر
پرت از همه إنسان هــا
اواسط فلسفهـ ای تــاریک
نافهمیِ نامطلق
و پیشانی نشان دار شده
از تجربیاتی در گروی اجبار
بی اعتباری ملامــت بــــار
و من تنها و خـالـی بی هیچ تـبار

+باطل شد .
+مرحله جدید زندگی دریافت شد .
مِرسانــا
۳۰ نظر ۱۳

راحتی ؟؟!

حـالــم را از " تـــو " مـی پرسـم

اِی احــوالِ مــن

اِی نشســــته در قلبـــم 

راحتـــی ^___^ ؟ 


 ❤️

۲۴ نظر ۱۲
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان